... دردونه من و بابایی

...پروردگارا ! مرا از سوى خود فرزندى پاك و پاكيزه عطا كن،يقيناً تو شنواى دعايى

 

دختر نازنینم

دیدی گفتم نامه قبلی آخرین نامه ایه که برات می نویسم و جنسیت شما رو نمی دونم

ولی از امروز شما شدی دخمل بابایی و مامانی اگه بدونی بابایی چقد ذوق زده شده ...

و اما ماجرای سونوگرافی :

چهارشنبه ظهر بابایی اومد شرکت دنبالم و با هم رفتیم سونوگرافی خیلی هم شیک و تر تمیز اومد و منم خندیدم گفتم برای دیدن بچه امون چقد رسمی اومدی !

بعد ۲ ساعت انتظار بالاخره نوبت من شد و تا لحظه آخر بابا مسعود می گفت بچه امون دختره و تمام وجودم پر بود از استرس و هیجان همش نگران بود اگه شما پسر باشی تو ذوق بابایی می خوره و ممکنه خیلی ذوق نکنه و اون بهم می خندید می گفت چقد ساده ای !!! بچه امون دختره تا چند لحظه دیگه بهت ثابت می شه و اینقد با اطمینان می خندید و می گفت که استرس من بیشتر می شد ... لحظات به کندی می گذشت و ما در انتظار بودیم تا ....

نوبت من شد ... من و بابا مسعود رفتیم تو اتاق سونو یه اتاق تاریک بود که به دیوارش ال سی دی نصب کرده بودن که مامانای مهربون راحتتر و بهتر بتونن جگر گوشه هاشون رو ببینن ...

من از خانم دکتر اجازه گرفتم که می تونیم فیلم بگیریم و ایشون تاکید کردند که حتما چرا که نه و بابایی دوربین رو روشن کرد و همون لحظه اول خانم دکتر الماسیان گفت : خوب حالا بریم سراغ این خانم کوچولو که اینجا خوابیده اینقد سریع تشخیص داد که ما لحظه اول متوجه منظورش نشدیم بعدش هم بابایی سریع گفت خدایا شکرت !!! و منم از خوشحالی جیغ زدم ...

بعد دست و پا و صورتتو نشونمون داد از همه جالب تر این بود که وقتی دستتو نشون داد شما دستتو بردی جلوی سرت و تکون دادی و خانم دکتر گفت داره براتون دست تکون می ده ... الهی مامانی قربون اون دستو پای کوچولوت برم خیلی لحظات قشنگ و وصف نشدنی بود امیدوارم همه اونایی که منتظر نی نی هستند به زودی این لحطات قشنگ رو حس کنند ..

و بعد چند لحظه تلفن و اس ام اس ها شروع شد و ما دو تا شاد و خندان تو خیابون راه افتادیم ... و رفتیم برات چند دست لباس خریدیم

بابایی بهم گفت از اما رضا خواسته بود خدا بهمون یه دختر سالم بده که بازم مثل همیشه لطف خدای مهربون شامل حال ما شد و به من نگفته بود که اگه نی نی پسره یه موقع من حس نکنم بابایی دوسش نداره  ...

خیلی دوستت دارم دخترم خیلی زیاد با اینکه هنوز تو دلم تکون نخوردی و خیلی مونده تا تو رو در آغوش بگیرم ولی خیلی احساس نزدیکی بهت می کنم ... از خدای مهربون ممنونم

شب قبل اینکه بریم سونو من بعد نماز از خدای مهربون خواستم که بهم دختر بده که همدمم بشه و مطمئنم که خدا صدای قلب من و باباتو شنید ...

شب با دوستامون رفتیم بیرون و بابایی به همشون شام سور داد که دختر دار شده و از اون روز تا حالا زمین تا آسمون تغییر کرده البته بابا مسعود همیشه مهربونه ولی به من می گه تو قراره برام دختر بیاری باید خیلی مراقبت باشم البته منم دیشب براش خط و نشون کشیدم چون هنوز شما نیومدی تمام حواسش پیش شماست و من حسودیم شد آخه منم خیلی بابایی رو دوسش دارم ...

دخترم نازنینم من وبابایی بی صبرانه منتظر دیدن روی ماهت هستیم

 شرح سونوگرافی :

تعداد جنین   : ۱

جنسیت      : دختر

ضربان قلب  : ۱۴۲

وزن تقریبی  : ۱۲۰گرم

سن حاملگی :۱۵ هفته

تاریخ زایمان :۱۶/۰۷/۸۸

محل جفت : در دیواره قدامی میانی رحم  

مایع آمونیک : طبیعی

ساختمان مغز-صورت-ستون فقرات-قلب-مثانه-کلیه-معده-اندام ها-بندفاف : OK

تاریخ سونوگرافی : ۲۶/۰۱/۱۳۸۸

بیمارستان مهر -دکتر الماسیان

اینم عکس تمام رخ و نیم رخ  دخمل مخملیه ما :

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 11:46 توسط مامان دردونه | |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت